#بلو_پارت_396


-نه نه

رضا با خنده منو از خودش جدا کردم، نگام کرد و گفت:

-عه عه اشکاتو پاک کن ببینم.

«خودش اشکامو پاک کرد و سحر گفت:»

-سلام آقا رضا، رسیدن بخیر.

«رضا سر به زیر گفت:» سلام سحر خانم، ببخشید دیگه.

«سحر با خنده گفت:» بابا من محرمم.

رضا در حالی که سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره گفت:

-بله.

سحر-بیا آقا رضا، بیا خودتون بشینید پشت فرمون این دلش برگ میخواست برید دیگه یه برگ مشتی بزنید منم با بی آرتی و مترو میرم و دلتون نخواد فلافل میزنم.

-عه سحر بمون!

سحر-قربون شکلت من که میدونم الان سایه ی منم با تیز میزنی پس تعارف نزن.

«خندیدمو گفت:» بهتون خوش بگذره.

romangram.com | @romangram_com