#بلو_پارت_395
-مهم نیست مهم نیست.
زضا-بیرونت می کنند...
-گور باباشون.
رضا-عه عه! حالا چرا گریه میکنی؟ من اینجام دیگه.
-دلم تنگ شده بود، دلم تنگ شده بود....
رضا-سحر داره نگاه میکنه.
-سحر میدونه که.
«با خنده گفت:» چیو؟ اینکه دلت تنگ شده؟
-نه بیشتر میدونه.
خندید و گفت:
-آبرومونو بردی که!
آروم کنار گونه امو بوسید و گفت:
-حالا از اینجا بریم، زشته مردم نگاه میکنند.
romangram.com | @romangram_com