#بلو_پارت_394


***

مرخصی دانشگاه که تموم شد به دانشگاه برگشتم. حالا خیلی ها میشناختنم. انگار بیشتر از قبل! خجالت نمی کشیدم. هیچکس هم حرفی نمیزد. نگاه های هرکس گویای حرفش بود. بعضی ها تحقیر میکردن بعضیا ترحم بعضی ها هم با تعداد کم تشویقم میکردن و بعضی دیگه حمایت میکردن اما کسی حرف نمیزد. بابا آخر هر ساعتی که به شب نزدیک بود و کلاس هام تموم میشد دنبال من و سحر میومد اما کلاس های صبح با ماشین خودم میومدم. سحر نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستم شده بود.

اون روز کلاسمون ساعت سه تموم میشد و با ماشین اومده بودم؛ کلاس که تموم شد با سحر پایین رفتیم و سحر گفت:

-دارم از گشنگی میمیرم بریم کباب بزنیم.

-برگ، زمستون برگ میچسبه.

یاد رضا و چالوس رفتمون افتادم، قلبم زیر و رو شد، چقدر دلم براش تنگ شده بود.

حسر-زنگ بزن بابات بگو دیرتر میرسی.

به بابا زنگ زدم و گفتم که دارم با سحر میرم بیرون ناهار بخوریم. باید خبر میدادم و از اینکه بابا بدونه کجام و کی میرم و میام استقبال میکردم. از اینکه توی همه ی کارام حضور داشته باشه استقبال میکردم چون دیگه میفهمیدم که حضور پدر، حضور والدین جلوی خیلی از اتفاق ها و خطر ها رو میگیره. اتفاقایی که برام افتاده بود باعث میشد من اینو بهتر از همه بفهمم.

تا خواستم سوار ماشین بشم صداشو شنیدم، همونطوری بم و آروم:

-پگاه....

امان ندادم و سریع سویچ و کیفمو انداختم و برگشتم. تا دیدمش توی بغلش پریدم. اصلا مهم نیست توی خیابونه، جلوی سحرِ، جلوی دانشگاه، اصلا از خودش خجالت بکشم، رضا اومده....رضا بیرون اومده مگه میشه بغلش نکرد؟ بوش نکرد؟ دلم براش یه ذره شده....

اونم در برگرفته بودم، یعنی بهم جواز تصحیح کارمو داده بود، آروم زمینم گذاشت اما گردنشو ول نکرده بودم و صورتم هنوز توی گردنش بود. دلم پر شده بود، های های گریه میکردم و رضا آروم گفت:

-پگاه جلوی دانشگاهیم.

romangram.com | @romangram_com