#بلو_پارت_393


«با حرص و تهاجم گفت:» برای کی شرفمو زیر پام گذاشتم؟

«به بچه اش اشاره کردم و گفتم:» تا این حد؟

یه قدم به عقب رفتم:

-شرف آدمای با شرف زیر پا نمیره.

با صورت سرخ و پر حرص نگام کرد و تا خواست حرف بزنه گفتم:

-نیا طرفم، هیچ وقت... تو برای من مردی، الان دیگه مادر نیمخوام. اون موقع که میخواستم نبودی حالا اومدی؟ این حرومزاده اتم نیار هی نشونم بدی.

با حرص و جیغ گفت:

-عین بابات نمک نشناسی، من زندگیمو فدای زندگی و آزادی بابات کردم. هر زنی بود میزاشت میرفت من بودم که باعث شدم الان آزاد باشه....

«برگشتم طرف ماشین و جیغ زد:» پگاه؟ پگاه با توام.... پگاه....

سوار ماشین شدم و بابا بی حرف حرکت کرد، بی صدا گریه میکردم. همه ی جاهای خالیش روی سرم سنگینی میکرد و به قلبم سوزن میزد. بابا دستمو گرفت و بوسید و گفت:

-بابارو ببخش.

نگاش کردم و دستشو محکم بین دستام گرفتم.

بابا-باید بیشتر جاشو پر میکردم، باید بیشتر دقت میکردم، منو ببخش.

romangram.com | @romangram_com