#بلو_پارت_391


از سالن دادگاه بیرون اومدم و کیی صدام کرد:

-پگاه؟ پگاه جان....

صدای مامان بود، جای اینکه به مامان نگاه کنم به بابا نگاه کردم، بابا هم منو نگاه میکرد و سحر گفت:

-پگاه خانمه با توئه؟ کیه؟!!

«به بابا خیره و مضطرب نگاه کردم و گفتم:» مامانِ!!!

بابا نگاهشو ازم گرفت و اخم کرد و گفت:

-منو سحر خانم توی ماشین منتظرتیم.

تا خواست بره گفتم:

-نمیخوام باهاش حرف بزنم.

بابا-به من بد کرده ولی مادرته.

سحر هم دنبال بابا به طرف ماشین رفت، برگشتم. بچه به بغل بود. به سمتم اومد. هیچ...هیچ علاقه ای بهش نداشتم. ازش منزجر بودم، حس گس و گزنده ای داشتم؛ رسید بهم و خواست بغلم کنه که خودمو عقب کشیدم و وارفته گفت:

-پگاه؟!!!

-چیکارم داری؟

romangram.com | @romangram_com