#بلو_پارت_390


«ارسلان شاکی گفت:» تو اینجا هم ول نمیکنی.

«با لج گفتم:» نه.

ارسلان دوباره آرنجمو گرفت و گفت:

-این زندان مارو حداقل جبران کن.

«به سحر اشاره کرد و گفتم:» نچای!

ارسلان-نامرد من فامیلتم اون دختر مردمه تو طرف اونی؟

-تو شکست عشقی خوردی انقدر زود اقدام نکن.

ارسلان-به تو چه آخه....

رضا و طاهر خندیدن.

رضا-حالا تو از اینجا برو بیرون بعد.

ارسلان-من که اینجا پیر نمیشم.

به رضا نگاه کردم رضا باز سینه ای با سرفه صاف کرد و بابا گفت:

-تا مارو هم بازداشت نکردن بریم.

romangram.com | @romangram_com