#بلو_پارت_389
«منظورش وکیلشون بود که دوست طاهر بود.»
بابا-آره شک نکنند بهتره، بچه ها پاتوق اسماعیل کجاست؟
«ارسلان پوزخندی زد و گفت:» عمو اسماعیل تافته ی جدا بافته بود کلا، فقط دستش توی جیب باباجون بود.
طاهر-اسماعیل چیزی رو نمیکرد، ولش کن داداش تا ما بیایم نباشن بهتره.
بابا-این یهو نیومدن بوی خوبی نمیده بچه ها.
انقدر رضا رو نگاه کردم که رضا چشماشو گرد کرد یعنی "نگام نکن"، با غصه بهش زل زدم و رضا گفت:
-عمو جان، برید، نباشید بهتره.
از دور سحر صدام کرد و برگشتم به ساعتش اشاره کرد. ارسلان آرنجمو گرفت و گفت:
-سحر برای چی اومده؟
-اومده آخر عاقبت نشر بده، دوستمه ها.
ارسلان-حالا اینهمه دختر....
-آخی نه که تو بدت میاد.
«آرنجمو از توی دستش بیرون کشیدم گفتم:» از اولم از پریای نامرد بدم میومد.
romangram.com | @romangram_com