#بلو_پارت_388


تموم مدت دادگاه من عین بید می لرزیدم و به بابا چسبیده بودم، هوشیار دادگاهی شده بود اما به خاطر وضعیتش هنوز پرونده اش مختومه بود. توی همون دادگاه اول من و سه نفر دیگه از هوشیار شکایت کردم. فیلم طاهر همه جا پخش شده بود و یه عده هم شیر شدن و اومدن شکایت کردن.... قاضی معمولا توی اینطور پرونده ها خیلی مهمه، اینکه چطوری پرونده رو قضاوت کنه!

استرس این دادگاه ها باعث میشد از دانشگاه جا بمونم اما بابا با رئیس دانشگاه صحبت کرد و با یکم نامه بازی مرخصی تحصیلی گرفتم تا دادگاهام به پایان برسه. این وسط همچنان پای پسرا به خاطر اینکه سرخود دست به انتقام زده بود گیر بود و منم تا می دیدیمشون عین ابر بهار اشک میریختم و طاهر گفت:

-منو ببین، ما می دونستیم این روزا رو توی راه داریم ولی خوشحالیم که حال یارو رو گرفتیم.

ارسلان-اومدم بیرون مدیونمی ها.

«رضا و طاهر دعواش کردن و گفت:» یعنی هروقت گفتم باید بیای جورابامو بشوری، رخت خوابمو جمع کنی.

«با گریه خنده ام میگرفت و گفتم:» شما بیاید بیرون من همه کار میکنم.

«به رضا نگاه کردم و بی صدا گفت:» میایم دیگه گریه نکن.

کاش میشد جلوی همه بغلش کنم، دلم براش یه ذره شده بود، زیر چشمش گود افتاده بود، رضا رو به بابا گفت:

-عمو مرخصی تحصیلیشو گرفتید؟

«بابا خندید و گفت:» شماها توی این سال ها که من نبودم خوب بابایی شدین ها، آره عمو گرفتم.

ارسلان-ما که نه....

«رضا تکه سرفه ای کرد و گفت:» برید دیگه نگران نباشید.

طاهر-به رفیقم میگم صحبت کنه با مادر اینا تماس بگیریم نگران نشن.

romangram.com | @romangram_com