#بلو_پارت_387


همه چی برنامه ریزی شده بودو فقط من زیاد مطلع نبودم و یا نصفه نیمه بهم گفته بودن که استرس کمتری بهم وارد بشه. از رستوران به خونه ی جدید باباجون که تازه نقل مکان کرده بودن رفتیم. مادرجون و باباجون وقتی منو بابارو دیدن نمیدونستن منو بغل کنند یا بابارو، فقط گریه میکردن. مادرجونو به زور آروم کردیم و گویا ترجیح میدادن جلوی بابا ازم سوالی نپرسن. منم کلا فکرم پیش رضا و بقیه بود. اثاث های مادرجون اینا هنوز بسته بندی بود و بابا شروع به جمع و جور کردن، کرد و منو هم به کار گفت.

خیلی زود فهمیدم که بابا از همه چی خبر داره و جریان اونی که من فکر میکردم نبوده. تنها چیزی که بابا حقیقتشو نمیدونست این بود که فکر میکرد برای من عمو طاهر یه خونه گرفته و حواسش بهم بوده. حواس رضا و ارسلان هم همینطور.

اکثر وقتا عمو وقتشو پیش من میگذرونده و مادرجون و باباجون فکر میکردن عمو طاهر و پسرا رفتن مسافرت. مادرجون هم یه کله نق میزد و حالا چه وقت مسافرت رفتن بود که صادق داشت میومد؟ باباهم میگفت اومدن من معلوم نبود حالا من اومدم دیگه همو میبینیم.

از فردای اون روز بابا افتاده بود دنبال کارای قانونی و قضایی پسرا؛ همونطور که همه حدس میزدن سینا و دار و دسته اش جرئت شکایت نداشتن. بابا میگفت یه تهدیدی کرده بودیم که محال بود شکایت کنه! اگر بچه ها با خودش به یه جا منتقل میشد پدرشونو درمیاوردن و سینا هم آدم مطلعی نبود. ترس همین یدونه تهدید که توی زندان میبینمت باعث شد شکایت نکنه.

بابا پیغام داده بود که دیه اشو میدیم اما زنش و پدر زنش گفته بودن نوش جونش. برادرش هم یعنی شوهر مادرم اصلا آفتابی نشده بود!!!!! وقتی یاد این می افتم خنده ام میگیره از ترسش که اصلا نیومده بود بیمارستان و بازداشتگاه و داداگاه....

همونطور که قبلا نقشه پردازی کرده بودیم برای مادرجون تمام جریانو همونطور که به بابا گفتیم تعریف کردیم با فرق اینکه من از روز اول رفته بودم خونه ی خودم تا بابا اومد و منوآورد. گفتم علت فرارم از خجالت کار مادرم بود.... بگذریم از گریه هاش و سرزنش مادرم آه ناله هاش و حرفای تکراری....

قبل اومدن پسرا، بابا کارای مغازه ی جدید روهم انجام داد و یه مغازه ی میوه فروشی نزدیک محل زندگی جدیدمون خرید. باباجون که نفسش تازه شده بود از اومدن بابا و تغییر محل کار و زندگی دوتایی با بابا همه ی کارای خونه و مغازه رو انجام دادن.

چیزی که خیلی عجیب بود اینکه طی این زمانی که بابا اومده بود و تغییر خونه مغازه، عمو اسماعیل اصلا نیومده بود و مادرجون هم هرچی زنگ میزد و باباجون پیغام میداد نمی اومدن که نمی اومدن. حتی آدرس خونه و محل کار خودشو نویدم نداشتیم!

مادرجون همش میگفت:

-سرخونه ناراحته!

اما این رفتار ها فراتر از ناراحت شدن بود! من که شخصا خوشحال بودم که نمیان و نیستن! بابا با پولی که داشتم و یکم از پولی که باباجون از فروش حجره میدون براش مونده بود برام یه ماشین خریده بود و میدونستم برای خوشحال کردن و فراموش کردن جریان ها این کارو کرده. داشت تموم تلاششو میکرد تا منو خوشحال کنه.

روز ها ازجریان انتقام گذشته بود اما پسرا به خاطر کارای قانونی و قضایی هنوز بازداشت بودن و من دلنگرون روز هارو سپری میکردم... شبا به روز می خوابیدم. دستای رضا، وجود رضا نبودن و حالا میفهمم اون شب چرا اونطوری جوابمو سربالا میداد. از این روزا خبر داشت؛ شایدم از ناز شصت خودش میترسید که سینا رو بکشه؛ شیادم فکر میکرد شکایت کنند اما با اینکه شکایت نکرده بودن هنوز پرونده معلق بود.

دادگاه اول که برپا شد منو بابا به دادگاه رفتیم، سحر هم اومد و میخواست اخبار مربوط رو توی فضای مجازی منتشر کنه تا درس عبرت بشه.

romangram.com | @romangram_com