#بلو_پارت_386
زنه هم ضجه میزد.
رضا-عمو پاشو با پگاه برو، تو نمون.
بابا-میبرنتون بازداشتگاه.
رضا-دوست طاهر اونجاست، وکیل این جرئت شکایت نداره.
«با وحشت گفتم:» میبرن بازداشتگاه؟
رضا-میام، به خدا میام.
«با گریه گفتم:» من چرا هیچ وقت هیچ کدومتونو نباید باهم داشته باشم.
بابا-نگهشون نمیدارن قول میدم، جرئت شکایت نداره.
با حسرت و بغض و گریه رضا رو نگاه کردم و بی صدا گفت:
-برو میام.
«دلم داشت برای سه تاشون میترکید، اما خب رضا فرق داره، رضا تو دل من بود، عشقمه...»
ارسلان-عمو....عمو صادق بیا برو... برو الان پلیس میرسه؛ برید خونه باباجون...
منو بابا از رستوران بیرون اومدیم، حاضر نبودم یک لحظه دستای بابا رو ول کنم و بنا به شرایط ازش دور بشم. حالا اومده، کنار منه، نمیخوام ازش دور بشم...
romangram.com | @romangram_com