#بلو_پارت_385
«رضا با لگد به پهلوش زد و گفت:» براش زوزه بکش کثافت....
«هی میزد، ترسیدم...سینا بیهوش شده بود، از جا پریدم و رضا رو عقب کشیدم، بغلش کردم و با تنم به عقب هولش دادم و گفتم:»
-رضا....رضا...تروخدا بسه...رضا بشه....تروخدا....به خدا من تحمل ندارم...
«رضا با صدای دورگه داد زد:»
-کثافت بی همه چیز.....تو خوا....خواهر....نداری؟! چطوری تونستی؟.... فقط بیست سالشه، بچه است چطوری تونستی کثافت؟ بچه دار نشو...بچه اتو پیدا میکنم....به علی بچه اتو پیدا میکنم بلایی که سر دخترها آوردی و میدم جلوی چشمات سرش بیارن.... یادت نره جلوی چشمات.... ببینم میتونی تن بی جونشو جمع کنی، میتونی....ببریش با اون حال ترکش بدی؟ تو این بلا رو سرما آوردی.....
«جیغ زدم:» رضا بـــــــسه.
رضا بی جون روی مبل نشست. بابا اومد طرفم و منو تو وضعیتی که بهتر از رضا نبودم بغل کرد. سربلند کردم دیدم ارسلان و طاهر دارن اعتراف میگیرن، چه اعترافی با ذکر مکان و ساعت و اسم... ول کن ماجرا نبودن.
رضا-هومن.
«در رستوران باز شد و رضا گفت:» زنگ بزن صدو ده.
در رستوارن کامل باز شد و یه زن همراه یه پیرمرد و یه پسر جوون با هول و ولا توی رستوران اومدن. اول هاج و واج مارو نگاه میکردن و رضا گفت:
-بیا حاجی، گفتم لششو تحویلت میدم.
پسر جوونه به سمت سینا که بیهوش بود دویید. یقه اشو گرفت و سینا به زور چشماشو باز کرد و پسره نعره زد:
-کثافت، حرومزاده، خواهرمو بدبخت کردی، آبرومونو بردی...
romangram.com | @romangram_com