#بلو_پارت_382
طاهر-چرا ترسیدی؟ پدر زنت خبر نداره! اون حتی نمیدونه پشت تجارت جواهرات من یه گله زن خوابیده چون پیر و متعصبه، تعصب خیلی بده.
«سینا به من اشاره کرد و گفت:» شما هم متعصبید!
طاهر-زیاد آدما رو با ظاهرشون باور نکن، رئیس باند نباید عیان باشه، بهت اینا گفتم چون کرک و پرت داشت میریخت و خواستم بگم ماهم از خودتیم، حالا چندتا میخوای؟
سینا-چی؟!
طاهر-دختر!
سینا-جون حاجی دست انداختی.
طاهر فقط نگاش کرد و سینا گفت:
-آخه من....یعنی زن می دزدید؟ یا خودشون میان؟
طاهر-تو دست مالی میکنی میرن من گوش مالی میکنم می مونند.
سینا ابروهاشو بالا داد و نفسی کشید و به صندلیش تکیه زد.
سینا-چرا غذارو نمیارن؟
نگاهش به پشت سرما افتاد و با تعجب از جاش بلند شد و یه صدای آشنایی گفت:
-منتظر شکارن تا گوشتشو حاضر کنند.
romangram.com | @romangram_com