#بلو_پارت_383
قلبم هری ریخت، از جا پریدم و برگشتم دیدم باباست، بابای من... بابای من؟ همون چثه ی نه چندان بلند اما ورزیده و هیکلی با اون ریش جوگندمی روی صورتش. چادر از دستم ول شد و سینا بلند گفت:
-تو اینجا چیکار میکنی مرتیکه؟
همون لحظه در رستوران بسته شد، بابا یقه ی سینا رو چسبید و قبل اینکه اون دو نفر حرکتی بکنند ارسلان و رضا جلوشونو گرفتم. صورتم خیس بود و چشمام تار میدید. همه ی نگاهم به بابا بود، مشت اولو خالی کرد و گفت:
-سلام کثافت، من باباشم، بابای دختری که فکر کردی میتونی با تجاوز بهش از من انتقام بگیری، شوهر سابق اون زنی ام که داداشِ حرومیت فکر کرد با وعده و عید و حامله کردنش میتونه از من انتقام بگیره. زن؟ گور بــــابــــاش اما دخترمو بد رقمه اشتباه زدی! پگاه....
«سینا توی دستای بابا بود، باباهم گردنشو گرفته بود و سینا تقلا میکرد و بابا گفت:»
-اول زدت؟
مشت دومو روی گونه اش زد، سینا یورش کرد و بابا رو هول داد و من جیغ زدم. بابا روی میز شیشه ای که وسط دوتا مبل بود افتاد و تمام شیشه خرد شد. رضا اون یارو بادیگارد سینا رو ول کرد و افتاد به جون سینا، سینا مگه میتونست تکون بخوره؟ فقط هیکل گنده داشت، فن بلد نبود. رضا چپ و راست میزد، رفتم طرف بابا و با گریه آرنجشو گرفتم تا از تو میز شکسته بیرون بکشمش و با گریه گفتم:
-بابا، باباجونم، بابا خوبی؟
بابا درحالی که از جا بلند میشد گفت:
-خوبم بابا، تو برو عقب....
بلند شد سرمو بوسید و دستمو گرفت و گفتم:
-بابا تروخدا، کسی رو نکشید من از حقم گذشتم، نمیخوام باز برید زندان، تو نبودی که اینطوری شد.
بابا-حواسم هست گلم حواسمون هست، تو بیا...
romangram.com | @romangram_com