#بلو_پارت_380


سینا-شما انقدر سکرت بازی درآوردید که من نصف سنگ هامو حمل کردم آوردم، خب توی دفتر نیومدید چرا؟

طاهر-چون همیشه دوروبر من دزد هست، دزد که به رستوران حمله نمیکنه اما پِی من تا دقتر شما میاد و حمله میکنه.

سینا-خیله خب، حالا چرا از حاج آقا خرید نکردید؟

طاهر-تعداد مورد نظرمو نداشت.

سینا-حاج آقا؟!!!!

طاهر-شایدم دروغ گفته به تو نون بده. مرد بزرگواریه، میخوره و خرده نوناشو میزاره، از اینجا رفتی میتونی ازش بپرسی که من کی ام.

«سینا یه ابروشو بالا داد و گفت:» شغل شریف شما چیه؟

طاخر لبخندی زد و گفت:

-شغلی که شنیدم خیلی مشتریش هستی.

«سینا خندید و گفت:» من؟!!! چیه؟!!!

طاهر-من قبل خرید و فروش هرچی از خریدار و فروشنده تحقیق میکنم.

سینا باز خندید و گفت:

-مگه میخوای دختر شوهر بدی حاجی؟

romangram.com | @romangram_com