#بلو_پارت_379


طاهر جدی به سینا نگاه کرد و سینا خنده اشو جمع کرد و گفت:

-خانم خیلی خوشبختم از آشنایی با شما و....همسرتون...

سری تکون دادم و نگاهمو کشدار ازش گرفتم و به طاهر نگاه کردم. سعی کردم توی نقشم فرو برم. سرمو اشاره ای تکون دادم و طاهر رو هوا حرفمو زد و گفت:

-صداشون میکنم.

«سینا یکه خورده گفت:» کیارو؟!!!!

«با خنده ای که نگرانی داشت گفت:» نکنه آدم آوردی مارو بزنند؟

طاهر بدون اینکه سینا رو نگاه کنه دکمه call رو زد و گفت:

-انگار پرونده ی شما زیادی خط خطیه که میترسی!

سینا-منظورتون چیه؟

گارسون اومد و طاهر غذا سفارش داد و سینا هم همینطور. اون دوتا نوچه اش هم غذا سفارش دادن و تا غذا رو بیارن طاهر پچ پچ کنان به من گفت:

-رستوران داره خالی میشه، وقتی همه چی رو شد برو یه کنار تا صدات کنیم.

سری تکون دادم و طاهر گفت:

-من پنجاه و هفت تا دونه الماس میخوام با یازده تا یاقوت سرخ.

romangram.com | @romangram_com