#بلو_پارت_378


-بفرمایید آقای شاهکرمی.

رومو گرفتم خواستم بلندشم که طاهر دستمو گرفت و نزاشت. دیدمشون، سینا با اون یارو بادیگاردش و یه ریغوی دیگه. سینا همه امونو برنداز کرد ودستشو به طرف طاهر دراز کرد و طاهر باهاش دست دادو سینا یه ابروشو به علامت تعجب بالا داد و جا خورد از اینکه من وطاهر از جامون بلند نشدیم.

طاهر-خیلی معطلم کردی، من زیاد پای معامله با آدمای بدقول نمیشینم، سفارشتو نکرده بودن خط میخوردی.

«سینا خندید و گفت:» عه! مثلا کی سفارش منو کرده؟

طاهر پدر زنت!

«سینا یکه خورده گفت:» آقا تراب بهم حرفی نزد!

طاهر-چون فکر نمیکرد روی حرفش حسابی باز کنم و پای قرار بیام.

سینا-عجب! به هرحال ما الان اینجاییم.

«به رضا و ارسلان نگاه کرد و بعد به من. قلبم تیری کشید و طاهر گفت:»

-عادت ندارم با شکم گرسنه پای قرار بشینم.

سینا-منم عادت ندامر توی معامله خانم ببینم.

طاهر-سرمایه گذار من همسرمه.

«سینا خندید و گفت:» آقای شاهکرمی شما هم بله؟

romangram.com | @romangram_com