#بلو_پارت_376


رضا-هیس، آروم باش، آروم...

-رضا من دوست ندارم به خاطر من زندگیتو از دست بدی.

رضا-سرو ته این معادله ای که میچینی به هم نمیخونه خانم، نمیشه دو خط موازی همیدگرو قطع کنند.

«سربلند کردم و نگاش کردم، آروم گفت:» پاشو صورتتو بشور، روز سختی در پیش داریم.

از جا بلند شد و رفت ارسلانُ بیدار کرد. نمیدونم چرا ارسلان کارد میزدی خونش در نمی اومد، انگار از کله ی سحر فیگور زد و خورد گرفته بود. ساعت حوالی ده صبح بود که طاهرم اومد و طاهر هم لنگه ی ارسلان بود. هی حرف...حرف....حرف.... بلای حرف گرفته بودن، میدونستم خودشونم استرس دارن و میخوان با حرف زدن رد گم کنند و جلوی هم کم نیارن.

نقشه این بود که یه ماشین آخرین سیستم بنز کرایه کرده بودن، ارسلان در نقش راننده ماشین بود و طاهر در نقش همون خریدار و رضا در نقش بادیگاردش. منم به عنوان همسر طاهر که باید با چادر و روی گرفته وارد محل قرار بشم. ساعت قرار دو ظهر بود!

محل قرار توی مکانی بود که پسرا آماده کرده بودن؛ طاهر سه تا کیف دلار آورده بود، پول حجره باباجون بود. البته فقط یکی از کیف ها پول اصلی بود و بقیه تقلبی بود و فقط دسته ی رویی پول ها اصلی و بقیه تقلبی بود.

دلم شور میزد و نگران رضا بودم فقط...فقط رضا، وگرنه از اینکه قراره بزننشون خیلی هم دلم خوش بود. حاضر شدیم و هرچقدر پسرا در مورد مدل زد و خورد حرف میزدن من ساکت بودم فقط نگاه نگرانم به رضا بود که خودش بهتر از همه می فهمید که دارم چه جوری نگاش میکنم.

راه افتادیم و هرچهار نفر سوار اون ماشینی که نمیدونستم مدلش چیه اما میدونستم از برند بنزه شدیم. هر سه تاشون کت و شلوار مشکی پوشده بودن و منم همه ی موهامو داخل فرستاده بودم و چادر مادرجونو سرم کردم و عینکمم زدم. توی راه طاهر یه چاقوی کوچیک ضامن دار بهم داد و گفت:

-بزار یه جایی که بهش دسترسی آسون داشته باشی، احیانا دیدی گیر افتاید بزن، تو بزن با من.

ارسلان-قال اینو بکنم، انگار یه کوه از روی دوشم اومده زمین.

رضا-توی صورت بزن ولی توی گردن و سر نه.

طاهر-من با یه وکیل حرف زدم، میگه تا زمانی که کسی شکایت نکنه پرونده ای رو کار نمیاد، نمیشه از طریق قانون ثابت کنیم که از دخترا سوء استفاده میکردن و یه باند بوده.

romangram.com | @romangram_com