#بلو_پارت_375
با گریه صورت رضا رو توی دستام گرفتم و با صدای خفه گفتم:
-رضا من از حقم میگذرم، ولش کن، توروخدا رضا.... تو اگر بکشیش و بیوفتی زندان من خودمو نمیخشم خل میشما!
رضا-عه عه! چرا گریه میکنی؟ هیس الان ارسلان بیدار میشه.
-بیدار بشه، بیدار بشه بگم من از حقم گذشتم.
«با صدای خفه و دورگه گفت:» من از حقم نمیگذرم.
از گریه ایستادم،بهت زده به رضا نگاه کردم، چه حقی؟!!!
رضا-پوستشو کندم، رسیدم به دمش ولش کنم؟! مگه شهر هرته؟!
-بکشـ....بکشیش، جلوی چشمت رگمو میزنم رضا.
اخم سنگینی کرد و با تن صدای عصبی گفت:
-دیگه چی؟
«با گریه و هق هق گقتم:» به خدا رضا رگمو میزنم، اگر بکشیش که من....که من...تورو بالای چوبه دار ببینم؟ تحمل ندارم....
«دستامو عاصی شده تکون دادم:» تحمل ندارم به خدا....بسمه...بسمه...
رضا دستامو گرفت و منو توی بغلش کشید. سوت پایان تموم دغدغه ها، تموم حس های بد و مخرب، سوت پایان حال ناخوشم...همه زده شد. بغل، بغلِ رضاست مگه کم چیزیه؟ چقدر امنه، چقدر بهش وابسته ام و اعتیاد آوره، دیگه هیچی نمیخوام، فقط بغل رضا باشه من قول میدم نون شب هم نخوام.
romangram.com | @romangram_com