#بلو_پارت_374
«خواستم انگشتامو از توی دستش بیرون بکشم اما نزاشت، دستشو از روی لبم پایین کشید و گفت:» نفهمیدم کِی؟ شاید همون موقع ها هم بود ولی نمی دونستم.... اما حالا خیلی شدید تره...
«با تردید نگاش کردم و متعجب گفتم:» من....من نمیفهمم چی میگی رضا؟
با غم خفته ونگران نگام کرد و گفت:
-میخوام بگم....یعنی باید بگم....
«تموم جون من گوش شده بود که حرف بزنه اما هی مکث میکرد، سرمو به معنی گوش دادن با هیجان تکون دادم و رضا نفسشو بلند فوت کرد و گفت:»
-نمیشه، لامصب چقدر سخته.
-چی؟!!!!!خب چی؟!!!!
رضا-پگاه.... شاید امشب نتونم جلوی عصبانیتمو بگیرم اما قول بده، بهم قول بده درستو حتما بخونی، برای خودت کسی بشی، از خودت یه الگو بسازی....
«گیچ و سردردگم گفتم:» چی میگی رضا؟
«عصبی و مضطرب ادامه دادم:»
-یعنی چی نتونی جلوی عصبانیتتو بگیری؟ یعنی بری بکشی و جای بابام بیوفتی زندان؟ رضا تو میخوای منو بکشی؟ به جون بابام....به جون بابام میگما اگر قراره بریم که تو بیوقتی زندان من نمیخوام یه تار مو از سر اون کثافتا کم بشه...
«دستشو دراز کرد و موهایی که دورم بودو کنار زد و گفت:»
-مگه میشه گذشت؟ مگه میشه یادم بره باهات چیکار کردن؟ چطوری گرفتمت از اون حال و اوضاع بیرون آوردمت....
romangram.com | @romangram_com