#بلو_پارت_373


***

تا چشمامو باز کردم دیدم رضا بالاسرم نشسته و بهم خیره شده. یه ان قلبم از جا دراومد. فکر بدی نکردم اما ترسیدم، نمیدونم چرا از حالش ترسیدم و سریع نیم خیز شدم و گفتم:

-رضا؟! رضا چیشده؟!

هنوز همونطوری نگام میکرد، دستمو روی دستش که روی زانوش بود گذاشتم. سریع انگشتامو بین انگشتاش گرفت؛ نگاه از چشماش گرفتم و به دستمون نگاه کردم.

رضا-پگاه؟

نگاش کردم، قلبم زیرو رو شد، نگاهش روح داشت، جون داشت، زبون داشت و به زبونی حرف میزد که من تازه باهاش آشنا شده بودم.نگاهم به دنبال اون نگاه جون دارش به هر طرف که قرینه ی چشماش حرکت میکرد می دویید. نگاه من پی اون میرفت ، دلم میخواد خدا بگه پگاه دیگه فقط یه وظیفه داری اینکه به چشمای رضا خیره بشی، چشمایی که رنگی نیست، مژه های بلند نداره، کشیده و خاص نیست اما چقدر برای من دوست داشتنیِ، دوستش داشتنی....

«نجوا کرد:» پگاه؟

-بله؟

رضا-من قسم خوردم که اون یارو رو به سزای اعمالش برسونم.

«دست آزادمو روی قلبم گذاشتم، رضا غمگین نگاهشو به سمت دستم و قلبم کشید و گفت:» جگر غیرت من پاره شد تا تورو روی پات کنم، تا به اینجا بریم، به امروز...

-رضا!

«چشمام پر اشک شده بود، دستشو روی لبم گذاشت و آروم تر گفت:»

-به من گوش کن، برام دختر عمو بودی فقط....برام دختر دوست داشتنی ترین عمو بودی، باارزش بودی...

romangram.com | @romangram_com