#بلو_پارت_371
-نه برای مشک....یعنی یه مشکل داشتم یعنی دارم...
«سحر وسط حرفم گفتم:» یه رستوران توی فرحزاد هست، به دانشگاه هم نزدیکه.
حس کردم سحر جریانُ میدونه ولی نمیخواد در موردش حرف بزنم، شاید برای اینکه نمیخواد من پیشش معذب باشم. پس برای چی وسط حرفم حرف دیگه ای پیش آورد؟ من داشتم جواب سوالشو می دادم!
«به سحر نگاه کردم و گفت:» ممکنه یه کم اونجا شلوغ باشه مشکی نداره؟
-سحر تو میدونی؟
سحر-چیو؟
-که من کیم؟!
سحر-تو هم دانشگاهیمی، شاید چند وقت دیگه بهترین دوستم بشی.
«با خنده ادامه داد:» البته به جنبه ات ربط داره ها.
-تو میدونی من پگاه بلوئم، میدونی چه بلایی سرم آوردن!
بدون اینکه نگام کنه گفت:
-انقدر نا امنیم! ما دخترا امنیت نداریم که یه سری حیوون همیشه برامون دندون تیز کردن، مگه ما چه گناهی کردیم که جنسمون مونثه؟! باید برای هوس آلوده ی مردا قربانی بشیم و بعدشم بمیریم؟بعدشم بهمون برچسب بزنند و آرزوهامون به باد بره. یا تجاوز یا اسید پاشی یا خیانت، به چه جرمی؟ تکلیف دخترایی که این وسط همه چیو از دست دادن چیه؟ کسی صورت اون که بهش اسید پاشیدنو پس داد؟ کسی زندگی و آینده ی تورو میده؟ کسی، بزرگی، مردی میاد بگه من ساپورتش میکنم؟ من آینده ی قربانی های بی گناهو تضمین میکنم؟ حتی پول عمل حیاتی اون دختر بدبختی که روی صورتش اسید ریختنُ هم نمیدن. همیشه هم ضارب و قاتل و سارق و متجاوز آزاده چون ما زنیم! چون توی قانون ننوشته زن ها رو باید حمایت کرد. ننوشته زن هم انسانه! آدمه! جون داره! آبرو داره! دل داره! حس داره....
سحر بهم نگاه کرد و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com