#بلو_پارت_369
«از جام بلند شدم، نمیدونستم نگاش کنم یا سرمو به زیر بندازم.»
-سلام استاد!
استاد-دختر تو خوبی؟ من خیلی باهات تماس گرفتم، خیلی نگران بودم، خوبی....
بله، این خوبی ها یعنی فیلمو دیدم! بعد جریان خوبی؟ زنده ای؟ چطوری زنده ای؟ چطوری اینجایی؟ چه جون سگی داری!!!! سرمو حسابی به زیر انداخته بودم یه جوری که چونه ام به سینه ام چسبیده بود. صدام در نمی اومد و انقدر محکم مشتمو کنار رون پام و کوله امو توی دستم نگه داشته بودم که بازوم از انقباض درد میکرد.
چشمام پر اشک شده بود، آبروم پیش همین آدم رفته! دارم خرد میشم، آب میشم، دیگه سرمو نمیتونم بلند کنم! برای دانشگاه اومدن زود بود! الان به این نتیجه رسیدم. استاد انگشتشو زیر چونه ام برد و سرمو بلند کرد، یه آن از کارش جا خوردم!!! عه! چرا بهم دست میزنه؟ جدی تر گفت:
-تو چرا سرت پایینه هان؟
«یکه خورده تر استادو نگاه کردم و اشکم فرو ریخت و گفت:»
-آفرین بهت، همین الان به وجودت افتخار کردم، با بدترین اتفاق بهترینُ انتخاب کردی یعنی به زندگی ادامه دادی، سر کسی باید پایین باشه که تو خفا هر روز و هر دفعه این گناهو به خواست خودشون انجام میدن نه تو دخترم! الهی شکر که میبینمت. من تموم تلاشمو میکنم تا استعداد تورو به همه معرفی کنم. میشنوی ربیعی جان؟
«اشکامو پس زدم و گفتم:» بله
استاد-من یه پدرم، من تورو میفهمم چون خودم دختر دارم، تو ممکن بود دختر من باشی،من به عنوان یه پدر وظیفه دارم ازت حمایت کنم چون خدا شاهد منه؛ هرکی توی این دانشگاه اذیتت کرد فقط به من بگو.
-استاد!
«سرمو به زیر انداختم و گفتم:» خیلی بهم لطف دارید.
استاد-از مردم کوته فکر دوری کن، اما کسی که بفهمه تو میتونی خود اون باشی هیچ وقت اذیتت نمیکنه چه بسا حمایتت میکنه، ما باید افکار جهان سومی رو دور بریزیم وگرنه تا هر وقت، تا هر وقت که زنده ایم این بلاها به سرمون میاد، یه عده نابودمون میکنند. آفرین که راهتو ادامه دادی، منم قول میدم این وسط برای معرفیت برای معرفی استعداد و هنرت کم نزارم.
romangram.com | @romangram_com