#بلو_پارت_368


گرفتم و باز یاد حموم افتادم، رضا آروم به عقب هول دادم، خجالت کشیدم. سریع بالا تخت پریدم و سرد گفتم:

-شب بخیر.

رضا میخندید، صدای نفس خنده اشو شنیدم! چرا میخنده؟!!! رفتم به دیوار یخ چسبیدم! الان فکر نکنه از قصد خودمو روش انداختم، وقتی میگه ارسلان بیدار میشه شر میشه و داستان میشه حرصم میگیره. انگار من از قصد میخوام کار اشتباهی باهاش بکنم یا اصلا کاری باهاش بکنم که ارسلان ببینمتون و شر بشه!

«اگر ارسلان بود دوتا هم توی سرش میزدم و میگفتم:»و خودت شری چه شری میشه؟

ولی این رضاست! رضاست! رضاست!

رومو باز کشید، ببین اون رضاست، دلم میخواد برم ور دلش بخوابم. هنوز ازش ناراحتم. تماس مامان توی سرمه، فکر اومدن بابا، فکر مادرجون اینا....تازه داستان ارسلان و سحر که بو داره! ولی ....بازم فکرم جلب اونه، اون.... دلم میخواد شبیه یه مسکن بهش فکر کنم و همه چیزو فراموش کنم.

ملت گل میکشن مغزشون بپره و فکر چیزیو نکنند من به رضا فکر میکنم تاثیر همون گلُ میزاره. آخه برای چی رومو میکشه؟ لامصب من جلب تو میشم، انقدر بدختم عاشقت میشم، بدبخت محبتم که تو بهم توجه کردی و من خودمو گم میکنم.

رضا خوابید اما من با فکر رضا بیدار بودم؛ شبیه شعرای فروغ شده بودم؛ شبیه رمان عاشقانه جودی آبوت، شبیه نقاشی های پر رمز و راز فرشچی.... شبیه هرچی بودم الا پگاه! با این همه مشکل، همه چیو کنار گذاشته بودم و به رضا فکر میکردم!!!! عشق خیلی عجیبه، راسته که میگن عاشق دیوانه است.

صبح که بیدار شدم رضا نبود! ارسلان هم نمیدونست کجاست اما حدس میزدم که میدونه و به من نمیگه. به گوشی رضا زنگ زدم جواب نداد. ارسلان با سکوت محض و قیافه ی درهم به دانشگاه رسوندم.

تا رسیدم دانشگاه دوتا دختر از جلوم رد شدن و یه پوزخند پر صدا و پشت چشم نازک کرده بهم انداختن و رد شدن رفتن. با حرص نگاشون کردم، مثلا فهمیدن من بلو هستم؟ چشمتون روشن!

یه گوشه ی سالن نشستم تا سحر بیاد و از شانسم استادی که قبلا کارمو دیده بود منو از ده فرسخی شناخت. دلم میخواست بگم لامصب تو دست شرلوک هولمز هم بستی چطوری منو شناختی؟ اونم این گوشه ی سالن! اومد جلو و با تعجب گفت:

-ربیعی!!!! خانم ربیعی خودتی؟

-سلام!!!!

romangram.com | @romangram_com