#بلو_پارت_367
یه لبخند مهربون و شیرین روی لبش بود که حتی توی تاریک اتاق هم نتونست جلوی دیدمو بگیره، اخم تصنعی کردم و گفتم:
-دیدی، دیدی؟
«بهش اشاره کردم:» دوباره مسخره ام کردی.
با یه لحن با نمکی گفت:
-ای خدا به داد من برس، تو که همش به قبات برمیخوره دختر کوچولو.
اخم پر رنگ تری کردم.
رضا-وقتی انقدر بهت برمیخوره کوچولویی دیگه، البته همیشه عرضه و تقاضا رابطه ی مستقیم دارن، هرچقدر طالب بیشتر عرضه بیشتر.
«با گیجی گفتم:» یعنی چی؟
لبخند پهنی زد:
رضا-بزرگ میشی میفهمی.
دراز شدم و به شونه اش زدم. پاهام روی تخت بود و بدنمو بین زمین و هوا کش داده بودم. دستم یکیش روی زمین بود و یکشم دراز کرده بودم که به شونه ی رضا بزنم که تعادلمو از دست دادم و صاف توی بغلش افتادم. یعنی میخواست بگیرتم و چاره ای جز بغل کردنم نداشت. تند تند گفتم:
-عه عه اِواااا اِ وااااا
رضا-هیس هیــــس، ارسلانُ بیدار میکنی آخر شر میشه.
romangram.com | @romangram_com