#بلو_پارت_360


ارسلان-مگه دوست مهد کودکمه که سریع فراموش کنم بابا؟ حالا درسته منم دارم خودمو میزنم به اون راه دیگه انقدر هم سیب زمینی نیستم که.

رضا- توهم جای چتکه انداختن اونا زندگیتو بساز، چیزی که از دست ندادی!

«ارسلان با اخم صدای گرفته گفت:» غرورمو که از دست دادم، با پسرعموم رفته ها.

رضا-پسر عموت کلا مال مردم دوسته، مال مردم هم اگر انقدر بی صاحبه که دوست داره نصیب شغال بشه خب بشه! تو بگرد مال خودتو پیدا کن که صدسال نباشی از جاش تکون نخوره.

ارسلان پوفی کرد و از جاش بلند شد رفت دستشویی.دم در اتاق ایستادم و به تختم و جای رضا نگاه کردم و گفتم:

-نمیشه واقعا اون سوراخُ زد؟

«رضا خندید و گفت:»

-حالا اون از تو توالت بشنوه مارو ول نمیکنه.

«با غصه به رضا نگاه کردم و گفتم:» من چطوری اونجا بخوابم؟

«با مهربونی نگام کرد و گفت:» بابات هست دیگه.

-نه میگم چطوری بخوابم.

«دستمو تکون دادم و رضا دستمو گرفت. واااای واااای آخه جون من تو اینطوری میکنی که من شب دیگه صبح بیدارم!»

رضا-حالا فعلا نرفتیم اونجا.

romangram.com | @romangram_com