#بلو_پارت_361


به دستامون نگاه کردم، کاش اصلا جدا نشه، میدونید عاشقشم که میخنده و همه چی رو فراموش میکنم، من عاشقش شدم، از اون مدل عشقایی که شبیه امروزیا نیست، نفهمیدم چطوری عاشقش شدم و هی قلبم فرت فرت براش میریزه، دلم تنگ میشه، کنارمه اما دلم تنگشه، دلم میخواد تبدیل به یه جا سویچی بشه و تو جیبم بزارمش و همه جا ببرمش و ازم جدا نشه. آخه آدم انقدر دوست داشتنی میشه؟ کچل؟ آخه چرا من انقدر احساساتی شدم؟

رفتیم خوابیدم و رضا باز دستمو گرفته بود و خوابش برده بود ولی من همینطوری توی تاریکی به دستامون نگاه میکردم. به رضا که چندوقت دیگه پیشم نیست، خم شدم و دستشو بوسیدم. دست خودم که نبود، دست دلمه، دلم گفت خودشو که نمیشه پس دستشو ببوس.

«رضا با صدای خفه و پچ پچ گفت:» پگاه! این چه کاریه؟

«نیم خیز شد و با بغض گفتم:» رضا نمیشه نریم اونور؟

رضا-مگه داریم میریم خارج یا تو میری شمال و من میرم جنوب؟ تو یه ساختمونیم.

-توی یه اتاق که نیستیم.

رضا-بخواب پگاه جون، ارسلان میشنوه...

-بشنوه، ارسلان خودش، خودِ خودش داستانه حالا واسه ما داستان بسازه؟

رضا-پگاه جان؟

-رضا تو دلت برای من تنگ نمیشه؟

«خنده اش گرفت و با زور جلوی خنده اشو گرفت و به خودش گفت:» هیس هیس.

«با غصه گفتم:» نخند! مسخره میکنی؟

رضا-دختر خوب، مسخره چیه؟ ساعت دوی شب چه سوالیه؟ تو چرا نخوابیدی اصلا؟

romangram.com | @romangram_com