#بلو_پارت_358


-از سقف اتاق تو به کف اتاق رضا یه سوراخ میزنیم دست همو بگیرید....

هرهر بلند می خندید و روی فرمون میزد، رضا جدی نگاش کرد و منم محکم به بازوش زدم و گفتم:

-اصلا هم خنده نداره، مسخره، خوبه پیروزی هم خونه گرفتید، توهم زمینو تا خونه ی سحر اینا بکن.

«ارسلان سریع خنده اشو جمع کرد و گفت:م سحر کیه؟! چی میگی؟ پریا تموم شد سحر شروع شد.

رضا-آدم با هرچی که شوخی نمیکنه.

ارسلان-ای بابا! آقا من اشتباه کردم ببخشید.

رفتیم خونه و بعد از شام برای سحر نوشتم:

-بگو دیگه.

سحر-فردا میگم دیگه هولی؟ نترس میگم.

-خالی نبندیا باید بگی.

سحر-من حوصله ی لاپوشونی ندارم.

-مرگ بر پریا.

سحر اموجی خنده فرستاد.

romangram.com | @romangram_com