#بلو_پارت_355


سحر-حالا بعدا میگم.

«سری تکون دادم و گفتم:» بد ناراحت میشیا.

سحر-ناراحت نیستم!

-ساکتی دیگه.

سحر-داشتم چوب خدارو نگاه میکردم.

-کدوم چوب؟!!

سحر-پریا دیگه، پریا!!! جنِ پریا نیست.

«خنده ام گرفت و ارسلان از آینه بهم نگاه کرد. سحر رو رسوندیم و به خونه برگشتیم. توی راه هم سوالی از ارسلان نکردم تا فردا از خود سحر بپرسم. اما تا سحر پیاده شد رضا به عقب برگشت و گفت:»

-جریان عینک چیه؟

-آهان عینکم؟!

ارسلان-آره این چیه زدی؟ شبیه کاراگاها شدی.

-سحر گفت بهم میاد.

ارسلان-نمیگم نمیاد که میگم...

romangram.com | @romangram_com