#بلو_پارت_354


سحر-حالا هرچی دوسش داشتی دیگه.

«با تعجب به ارسلان و سحر نگاه کردم، بعد به رضا که ریز میخندید خیره شدم و ارسلان یهو بلند گفت:»

-ای بابا مترو رو رد کردم.

سحر-اشکال نداره همینجا نگه دار پیاده میرم.

ارسلان-نه می رسونیم دیگه، خونه اتون به خونه ی ما که دور نیست...

-خونه اشونم بلدی؟

«ارسلان یکه خورده بلند گفت:» نه!!!

«رضا زد زیر خنده و دستشو روی زانوی ارسلان گذاشت و گفت:» داداش راهتو برو دیگه، راهتو برو.

ارسلان-نه بابا بلد نیستم، سحر خانم کجا می شنید؟

«سحر جوابشو نداد و ارسلان با استرس از آینه به من نگاه کرد و آروم گفت:» چرا جواب نمیده؟

رضا-راهتو برو برادر.

به سحر نگاه کردم، فهمید نگاش میکنم ولی نگام نکرد. بهش سقلمه زردم و آروم گفتم:

-جریان چیه؟

romangram.com | @romangram_com