#بلو_پارت_352
«به آینه ی وسط نگاه کرد و ارسلان هم بهش خیره شد.»
ارسلان-همسایه ایم دیگه.
-چرا انقدر ضایع خالی می بندین؟
سحر-نوچ همسایه کجاییم؟ چی میگی بابا بزار راستشو بگم، من دوست پریام.
-اَه اَه اَه دوست اون نامرد رذلی؟
«سحر با چشمای گرد گفت:» چرا؟
ارسلان-ای بابا، ای بابا، پگاه! نه پگاه با...
-ارسلانُ پیچوند الان با اون یکی پسر عمومه.
سحر سعی میکرد خودشو عادی جلوه بده ولی فهمیدم که لبخند خوشحال روی لبشه. با یه غروری به بیرون نگاه کرد و گفت:
-ان شاء الله که همه ی آدمای پی سرنوشتشون برن.
ارسلان-آره حالا ما که انقدر مچ نبودیم به هر حال...
-نامزد بودید بابا دیگه چه مچی؟
ارسلان شاکی برگشت منو نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com