#بلو_پارت_351
«ارسلان با چشمای گرد گفت:» نه! نه یعنی آره.
سحر-خب بسه بابا ماست مالیش نکن.
«نگام به رضا افتاد که داشت می خندید، سحر سرشو خم کرد و به رضا سلام کرد.»
-رضا هم می شناسی؟
سحر-نه نه ایشونو نمی شناسم گفتم که برادریُ
«از پشت بهش زدم و ارسلان گفت:» دانشگاه میای؟
سحر-نه میام شیشه های اینجا رو ها کنم خدمه ها پاک کنند، خب آره دیگه دانشگاه میام دیگه.
ارسلان-تو عوض نمیشی نه؟
رضا-حالا بشینید بعد حرف میزنیم.
توی ماشین نشستیم و گفتم:
-خب تعریف کنید.
«سحر به بیرون نگاه کرد و گفتم:» با شمام.
سحر-تعریف نداره که بابا، من چیزم دیگه...
romangram.com | @romangram_com