#بلو_پارت_350


-همکلاسیمو هم تا مترو برسونیم.

رضا و ارسلان سری تکون دادن و ارسلان گفت:

-این چیه زدی؟

-حالا میگم.

ارسلان-نشناختمش.

«به سمت سحر که عقب تر بود نگاه کردم و گفتم:» بیا دیگه.

سحره-مزاحم نشم؟

«بهش نمیومد اهل این تعارف ها هم باشه، در ماشینو باز کردم و گفتم:» بیا.

تا خواست سوار بشه ارسلان در ماشینو باز کرد و یکه خورده گفت:

-سحر؟!!!

سحر-عه!!!! عه!!!

«سحر به من که با تعجب نگاشون میکردم نگاه کرد و گفت:» ارسلان پسر عموی توئه؟

-همو می شناسید؟

romangram.com | @romangram_com