#بلو_پارت_349


«سحر خندید و گفت:» به چشم برادری.

استاد-خانما! جلسه گرفتید؟

سحر-در مورد درس بود.

«عجب زیرکی بود این دختر، سریع هم یه سوال جور کرد و از استاد پرسید و قال قضیه بازجویی استاد رو کند. کلاس که تموم شد از سحر خداحافظی کردم و گفت:»

-وایستا باهم بریم.

-پسر عمو هام اومدن دنبالم.

سحر-عه! خوش به حالت کاش یکی هم دنبال منه فلک زده میومد.

«یه مکثی کردم و گفتم:» بیا تا مترو برسونیمت.

سحر-نه دیگه تا این حـــــــد سه پیچ نیستم که.

خندید و منم خنده ام گرفت. خودشم میدونست.

-نه بیا ماشین خالیه؛ تا خونه ات نمی رسونیم زیاد به زحمت نمی افتیم.

«سحر خندید و گفت:» آره خونه امونو یهو یاد میگیرید میادید خواستگاری منم که قصد ادامه تحصیل دارم میدونی که.

رفتیم پایین. ارسلان و رضا توی ماشین بودن. سلام کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com