#بلو_پارت_347


از ساعت 11 تا 6 عصر کلاس داشتم و حوالی پنج و نیم بود که ارسلان زنگ زد و منم سرکلاس بودم، با صدای خفه جواب دادم:

-بله؟

ارسلان-داریم میایم دنبالت، کی کلاست تموم میشه؟

-شش.

ارسلان-باشه ما پایینیم دیگه، ناهار خوردی؟

-اره.

ارسلان-باشه، چرا اونطوری حرف میزنی؟

«رضا گفت:» سرکلاسه، قطع کن میندازتش بیرون.

ارسلان-آهان آهان باشه خداحافظ.

گوشی قطع کردم و سحر گفت:

-دوست پسرته؟

-نه!

سحر با آرنجش به پلوم زد و با خنده گفت:

romangram.com | @romangram_com