#بلو_پارت_346
طاهر-واسه باباتونه.
ارسلان-بابامون! باباجون که هنوز زنده است، بزاره رو پول رهن حجره، پول عمو اسماعیل بدید قالش کنده بشه ما سهم نمی خواییم، پس فردا عمو صادق هم بیرون بیاد باید اونجا سرکار بره.
رضا-اونجا نیاد بهتره به نظرم از میدون هم بیرون بیاید. یه مغازه بگیریم، آدم یه جا قدیمی میشه حرف زیاد درمیاد.
«طاهر سری تکون داد و گفت:» راست میگی!
رضا-خودم با باباجون حرف میزنم.
حوالی ساعت دوزاده شب بود که من شب بخیر گفتم و رفتم خوابیدم ولی پسرا تا دو سه شب بیدار بودن و برای فردا باهم حرف میزدن. طاهر که رفت فهمیدم رضا اومد توی اتاق. پنجره رو بست و رومو کشید. توی کیفم پول گذاشت و دراز کشید. فکر میکرد خوابم اما توی تاریکی زیر چشمی نگاش میکردم. به پهلو رو به رضا خوابیده بودم. دستشو دراز کرد و دستمو گرفت.
واااای قلبم از جا داشت درمیومد، دلم میخواست با ذوق بگم آخه قربونت برم من خوابم هستم توی دستمو میگیری؟ تو عشقی به خدا تو عشقی، حالا مگه از ذوق خوابم می برد؟ یه حسی بهم میگفت رضا دوستم داره وگرنه چرا باید باز دستمو بگیره حالا که فکر میکنه خوابم! خب این که نمیتونه اتفاقی باشه! رضا دوستم داره اینو همون شب حس کردم. همه ی حرفاش، کاراش ....برام پر رنگ و بولد شده بود. قلبم از هیجان توی سینه ام بالا و پایین میکرد. هزارتا رویا توی سرم اومد. بدون حتی یک فکر منفی! کلا مامانُ فراموش کرده بودم. همه ی فکر من رضا شده بود و تا دم دمای صبح بیدار بودم.
صبح که بیدار شدم دیدم دوتاشون رفتن. امروز روز سختی برام بودو باید خودم به دانشگاه می رفتم ولی باید...باید...باید روی پای خودم وایستم!
استرس داشتم و صدبار خودمو توی آینه نگاه کردم، باز به فکرم زد عینک بگیرم. اعتماد به نفس قوی نداشتم. اخرم رفتم عینک فروشی و یه عینک دور زرشکی بزرگ گربه ای خریدم. چقدرم بهم میومد! خوب شد پول ماشینم توی حسابم بود!
اونو که زدم حس کردم قیافه ام بیشتر عوض شد. با چتری بلوند و عینک و آرایش خیلی کمرنگ و مقنعه خب صد البته قیافه ام عوض شده بود. سوار مترو شدم و همچنان استرس داشتم و زیر چشمی ملتو می پاییدم ولی هیچکس حواسش بهم نبود. دو سه تا ایستگاه که رد شد یکم آروم تر شدم.
تا وارد دانشگاه شدم سحرُ دیدم، عین رادیو بود و انگار صدساله منو میشناسه و از همون اول بعد سلام شروع کرد!
سحر-رفتم آمار استاد این کلاس اولیه رو دراوردم میگن خیلی عقده ایه، عینکت چقدر بهت میاد! برای صورتت یکم بزرگه ها ولی بهت میاد! چشمت ضعیفه....
من فقط "آره یا نه" میگفتم و اصلا هم عین خیالش نبود که سرد جواب میدم که بیخیال من بشه! اون کار خودشُ میکرد و با زور هم شماره امو گرفت. کلاس اول پیشم نشست و کلاس دوم به هوای دستشویی رفتن دیر رفتم سرکلاس و یه جای دور از سحر نشستم ولی باز سر آنتراک جاشو عوض کرد و اومد پیشم نشست....هیچ جوره ول کن نبود! اصلا راه نداشت!
romangram.com | @romangram_com