#بلو_پارت_345
-آره تا سه شنبه سرکلاسم.
طاهر-خونه ی بابا اینارو برای فروش گذاشتم.
رضا و ارسلان یکه خورده طاهرُ نگاه کردن.
طاهر-داداش توی اون محل برنگرده بهتره، رفتم یه جارو دیدم امروز، فعلا برای رهن صحبت کردیم، خونه که به فروش رفت همونجا رو می خریم.
رضا-بابجون اینا راضین؟
طاهر-راضیشون کردم، اما نمیدونید اسماعیل و زن داداش چیکار کردن.
ارسلان-دیگه ما که نباید غصه ی جای اونارو بخوریم؛ عمو صد سالشه عرضه نداره بیست میلیون جمع کنه الان جا کرایه کنه؟
طاهر-انقدر هوار هوار زدن که فشار مادر بالا رفت باز، آخر گفتم پول حجره که هست از سهم حجره اش بهش بدیم بره.
ارسلان-الکی؟ باید وکالت بگیریم، عمو زن داره عجوبه ها! با اون توله اش پس فردا توی جونمون می افتن طاهر!
طاهر-فردا میریم محضر!
رضا-میخوای منم بیام؟
طاهر-جفتتون بیاید، باباجون گفته سهم همه رو از حجره میده.
«رضا با اخم گفت:» ما که سهم نمی خواییم.
romangram.com | @romangram_com