#بلو_پارت_344


ارسلان-آخه حرف نمیزنی! یه چی بگو خیالم راحت بشه، تو کل با من زنی من دلشوره میگیرم.

«به رضا و طاهر نگاه کرد و گفت:» چی بهش گفتید ساکته؟

-وا !!! مگه من وحشیم؟ حالا خوبه یه غریبه تو جمعمون نیست...

«ارسلان با خنده گفت:» خب آره وگرنه فکر میکردن این سکوت و این متانت واقعیه...

از این ور سفره به اونور سفره دراز شدم و محکم روی پاش زدم. طاهر کمرمو گرفت و نشوندم و گفتم:

-وحشی اون دختره است که هرجا....

طاهر تک سرفه ای کرد و ارسلان گفت:

-بابا طاهر هیچی نگو دیگه، من به جان تو این حرف نمیزد اصلا غذا بهم نمی چسبید، بگو دختره چی؟ دیگه هرچی دلت میخواد بگو...

رضا پوزخندی زا خنده زد و طاهر گفت:

-دانشگاه چه خبر؟

ارسلان-دختر مختر خوب داره؟

-لامصب دو روز استراحت باش بعد شروع کن!

طاهر-فردا هم کلاس داری؟

romangram.com | @romangram_com