#بلو_پارت_343
طاهر-من عاشق شام تپلم.
فهمیدم باید زندگی کنم حتی اگر زندگی منو نخواد! اگر باهاش کج کنم، لج کنم، بدذتر تا میکنه.برای مامان دارم، آینده امو برای مامان دارم، با من با زندگی من بد کرد، منم نمی بخشمش ولی یه روز مقابلش می ایستم، حرفامو میزنم.
شب چهارتایی کنارهم بودیم،ارسلان دمغ بود ولی سعی میکرد جو رو خراب نکنه، طاهر جلوتر خبر داده بود که پریا رو باز با نوید دیده و بهم ریخته، سر به سرشون نزار و حرفی هم ازشون نزن که داغش تازه بشه.
سر شام باز حرف عمو اسماعیل شد که دکتر گفته از زائده روی سینه اش باید نمونه برداری بشه، اونم اونقدر ترسیده بود که دو روزه سرکار نمیره. ارسلانم نه گذاشت و نه برداشت گفت:
-دل مردمو، خانوادگی کمتر به درد بیارن خدا کمتر درد بهشون میده، پسرش که چلاق افتاده، خودشم اینطوری!
طاهر-ارسلان! درسته دلت پره ولی عموته ها.
ارسلان-به ولله که عمو نبود، نوید نصف بود.
رضا-واسه چی؟ واسه خاط کی؟ واسه خاطر چی؟
ارسلان-دل خودم.
رضا-هرچی سبک تر باشه بادم جا به جا شمیکنه،د سنگین ها سرجاشون می مونند، دنبال آدم سنگین باش نه سبک.
ارسلان یه نیم نگاه به من کرد و سرشو به زیر انداخت، دوباره سربلند کرد و نگام کرد و گفت:
-چیه؟
-هیچی.
romangram.com | @romangram_com