#بلو_پارت_342
«نفسی کشید و گفتم:» بزارم چی؟
رضا-حسابامون صاف بشه، میریم هرجا که بخوای.
لبخند تلخ زدمو به دستام نگاه کردم، باز تاتو هارو دیدم، نمیدونم چرا می دیدمشون بدم میومد دیگه! حالم از پوستی که روش تاتو بود بهم می خورد، مگه یه آدم چقدر عوض میشه؟ به بیرون نگاه کردم، به رضا ثابت میکنم زحمتاش بی فایده نبوده. درس میخونم، کار میکنم، اگر رضا زن نگیره زن زندگی هم میشم... خنده ام گرفت، رضا با تعجب شیرینی گفت:
-بگو ماهم بخندیم.
-نچ، خصوصی بود.
رضا-عه! خدا زیاد کنه خصوصی هاتو که بخندی.
«با خنده گفتم:» تو که نمیدونی چیه، چه دعایی میکنی؟
رضا-مهم نیست که؛ تو داری میخندی.
قلبم هری ریخت، این میخواد منو بکشه؟ من بی جنبه ام بابا این حرفا رو میزنی همینجا خفتت میکنم آ! یه لبخند شیطون روی لبش بود که دوست داشتنی ترش میکرد.
وقتی رسیدیم خونه ارسلان هنوز سرکار بود و رضا هم برگشت سرکار، چقدر انرژی داشتم.چقدر فکرم مشغول بود! چقدر بابت وجود رضا خوشحالم، چقدر از تماس مامان و کاراش و حرفاش و جودش بهم ریخته ام، شبیه بازار شام شده بودم.
شام آبگوشت درست کردم، رفتم نون گرفتم، شگرد یاد گرفته بودم و به کسی نگاه نمیکردم. جدی و اخم کرده و محکم حرف میزدم، تو محل دیدن که ارسلان و رضا با من هستن، بقالو نونوا و.... میدونند حرف بزنند کف دست اوناست، بشناسن هم کسی رو نمیکنه ولی چیزی که از ظاهر معلومه نشناختن....
خونه رو جمع و جور کردم و چای دم کردم. برای طاهر پیام زدم و نوشتم:
-شام تپل داریما، بیا اینجا.
romangram.com | @romangram_com