#بلو_پارت_341
«با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:» چی؟
رضا-عه! ناسلامتی دانشجو شدی شیرینی ندادیا.
«خندیدم و گفتم:» خرج منو که خودت میدی از جیب تو شیرین بدم؟
«لبخند مهربونی زد:»
-جیب من و تو نداره، چه اشکالی داره؟ نیت از تو شیرینی از من.
«شاید بالغ بر یک دقیقه فقط بهش زل زدم که با خنده گفت:» تصادف میکنیما.
«خندیدم و زیر لب گفتم:» من که تصادف کردم.
به بیرون نگاه کردم.
رضا-حالا یک روز که یواشکی نیومده بودیم، حالا ارسلان اینا هم بودن می پیچونیم میریم کجا؟
-کجا؟!!
رضا-شمال دیگه، دریا.
-دریا؟! خیلی وقته نرفتم.
رضا-میبرمت، بزار....
romangram.com | @romangram_com