#بلو_پارت_339


صورتمو با دستم گرفتم و به خودم گفتم الان نباید بزارم اون اعصابمو خرد کنه، نباید بزارم! چندتا نفس عمیق کشیدم. وقتی مشکلاتت زیاد میشه باید مدیریت کنی. اگر مدیریت نکنی مشکلات قورتت میدن، نباید به مادرم فکر کنم. نمیشه ها!

مگه میشه آدم دلش نسوزه؟ مگه میشه حرص نخوره خودخوری نکنه؟ ولی الان وقت این بود که زندگیمو بازسازی کنم، درسته که کباب اون روز با دو مسئله حسابی کوفتم شد، هم مادرم هم یارو گارسونِ ولی اینکه با رضا بودم بهم چسبید. همون کوفت با رضا بهم چسبید!

رضا-حالا اخماتو یکم باز کن یکم عکس مدل تو بگیریم.

-مدل من؟!!!!

رضا-سلفی دیگه.

«اخم تصنعی کردم و گفتم:» تو هم آره؟

«خندید:» اخماتو باز کن.

«به کنارش اشاره کرد و ادامه داد:» بشین اینجا.

ازجام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم. به حس و حالی بود، با رضا اولین سلفی توی اولین سفر.... برای من میشد هزارتا معنی داشته باشه ولی برای رضا شاید برای حفظ لحظه ی آرامش من می بود! توی عکس رنگ پریده و غمگین بودم، قشنگ معلوم بود یکی حال منو از زندگی بهم زده.

بعد ناهار که با رضا رفتیم حساب کنیم همون گارسون رو دیدیم. رضا آروم بهش گفت:

-همیشه اینجا کار میکنی؟

«رنگ پسره پرید، وای چه حالی میکنم، یعنی غیر مستقیم پسره رو تهدید کرد که بخواد حرفی تو فضای مجازی بزنه ردشو اینجا میزنه، پسره با پته مته گفت:»

-برای چی آقا؟

romangram.com | @romangram_com