#بلو_پارت_338
مامان-کی به تو گفته که کار ایناست؟!!!
«پوزخندی زدم و گفتم:» هر وقت داشتی می مردی از خودت بهم خبر بده در غیر این صورت صداتو، ریختتو، هیچ جا نبینم.
قطع کردم وسریع شماره رو توی بلک لیست گذاشتم.
رضا-خیلی بد حرف زدی.
-اگر ممکن بود بدتر هم حرف میزدم. بعد اینهمه مدت....
«هرچی خواستم خودمو حفظ کنم نمیشد، صدام میلرزید...دلم پر بود، به زور صدامو پایین نگه داشته بودم و گفتم:»
-زنگ زده که چی؟! من.... من هیچ وقت این وسط یادش نکردم، میدونی چرا؟
«رضا با سکوت غمگینی نگام میکرد و ادامه دادم:» رو دلم یه سنگ بزرگ گذاشتم و گفتم مادر ندارم، برای چی زنگ میزنه؟ دنبال چیه؟ داغ منو تازه کنه؟ تو باورت میشه که تا حالا نفهمیده باشه؟
رضا-شاید مثل مادرجون ازش پنهان کردن...
-مادرجون و باباجون گوشیشون ساده است، ما شک کردیم اونا هم بو بردن، طاهر و شماها ملتو تهدید کردید که کسی حرفی بهشون نزنه و بفهمند بعد مادر من مثلا اسم مادرِ نفهمیده؟؟؟ باورم نمیشه، حالا که فهمیده چطوری داره با اون مرتیکه زندگی میکنه؟
رضا-اون که نمیدونه کار اوناست.
«با حرص گفتم:»داداشی تبرئه اشون نکن.
«مچ دستمو توی دستش نگه داشت و آرومتر گفت:» تبرئه نمیکنم پگاه! میخوام تو آروم باشی.
romangram.com | @romangram_com