#بلو_پارت_337
-پگاه؟!!! پگاه جان؟!!!!
«صدارو شناختم اما با دل سنگی و سرسختی و تلخی گفتم:» شما؟!
رضا سربلند کرد، منتظر و آماده باش. مامان بود! بعد این همه مدت با چه وریی زنگ زده؟!
-منم مامان، شهره ام.
«پوزخندی زدم:» ببخشید به جا نمیارم!
مامان-پگاه!!! پگاه؟!
«با گریه و زاری گفت:» من تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده، پگاه خوبی؟
-به شما ربطی داره؟
مامان-پگاه دلم داره میترکه، تروخدا حرف بزن، اینا کی بودن؟ چی شده؟ مگه پیش اون بی همه چیزا نبودی؟
«با عصبانیت و صدای خفه گفتم:»
-آی، درست حرف بزن، دهنتو آب بکش اسم خانواده امو بیار، اون بی همه چیزه تویی، تف به روت تف به روت... تازه یادت افتاده؟ اوووه گذشت اون موقع که برادر شوهر جدیدت از من کش ساخت، اشک تمساح نریز پول پرست، تو همه چیو به دوزار فروختی، خودتو بابامو منو، خدا لعنتت کنه، هیچ وقت ازت نمی گذرم.
«با گریه گفت:» پگاه من خبر نداشتم...
-اسم منو نیار ببینم بابا، عالم و آدم فهمیدن تو نفهمیدی؟ کجا بودی مریخ؟ هر قبرستونی که باشی توی اون گوشی بی صاحابت اخبار من بود الان زنگ زدی پگاه های های های پگاه زار زار زار! گریه تحویل من میده، حالم از اون قسمت زندگیم که به نام توئه بهم میخوره، حالم از اون بچه ات که شیطان ذاته بهم میخوره، ببین منو ، بهشون بگو یه روز به عمرم مونده باشه یر به یر میکنم این بلایی که به سرم آوردن.
romangram.com | @romangram_com