#بلو_پارت_336
«با تعجبی که همراه یه خوف پنهان بود گفتم:» پس چطوری روزای اول تحمل کردی؟ چیزی نشون ندادی!
«با همون حال قبلی گفت:»
-از غیرتم مهم تر جون ناموسمه؛ تریجح دادم بعد از تو به غیرتم بها بدم.
چشمام پر اشک شد و دهنم باز که حرف بزنم اما صدام در نمی اومد. اشکم از پلکام سقوط آزاد میکردن و نگاه رضا همون نگاه بود و نگاه من...نمیدونم....نمیدونم اسمش چیه اما دلم داد میزنه "رضا" بدون هیچ جمله ای بدون هیچ پسوند و پیشوندی...
دلم می کوبید و با جرئت میگم فقط برای رضا می کوبید، ضربه ای و محکم... نگاهمو به سحتی ازش گرفتم. دلم میخواد خودمو به دیوونگی بزنم و بپرم بغلش کنم و بگم دمت گرم مرد، چقدر تو مشتی هستی پسر، شیر مادر جوون مرگ شده ات حلالت، دِ تو نبودی که من مرده بودم.
گارسون باز اومد، رضا بدون اینکه نگاش کنه گفت:
-تو این رستوران فقط تو یدونه گارسونی؟
گارسون با تردید جواب داد:
-نه آقا، من سفارشُ میگیرم.
رضا-دو برگف دوتا چلو، دوتا دوغ، یه سینی مخلفات از هرچی که هست.
چقدر صداش بم تر شده، خش داره، خشم داره، گارسون هم اینو فهمیده بود و موش شده بود اصلا نگام نمیکرد و به تبلت توی دستش زل زده بود. گارسون که رفت گوشیم زنگ خورد، به صفحه اش نگاه کردم، یه شماره از خط ثابت بود. تماسُ باز کردم:
-بله؟!
«صدای نگران و لرزون یه زن گفت:»
romangram.com | @romangram_com