#بلو_پارت_334
رضا-اینجا توی این هوا فقط برگ مزه میده، چیه سردته؟
-وای اینجا زا تهران خنک تره.
رضا-من توی ماشین سویشرت دارم.
-نمیخوام عادت میکنم.
رضا-عه! سرما میخوری.
بلند شد رفت، با یه ذوقی لبمو زیر دندونم کشیدم، داشتم به رفتنش نگاه میکردم که گارسون اومد و گفت:
-خیلی خوش....
«تا نگاش کردم یکه خورده و با تعجب منو نگاه کرد. دستمو دراز کردم تا منو رو بگیرم و اون با تعجب به من زل زده بود. قلبم هری ریخت، یهو یادم افتاد که حتما اون منو شناخته، تا این به ذهنم رسید گفت:»
-پگاه بلو؟!!!
خواستم بگم نه اشتباه گرفتی اما به جاش منو رو ازش گرفتم و به ضرب گفتم:»
-تا همراهم بیاد طول میکشه بعدا سفارش میدم.
گارسون-تو پگاه بلویی؟ من فکر کردم فرار میکنی و خارج میری.
«با حرص و کینه در حالی که ضربان قلبم بالا رفته بود ترسیده بودم گفتم:»
romangram.com | @romangram_com