#بلو_پارت_333
-من فهمیدم منظورت چی بود.
رضا-نفهمیدی.
«برگشتم نگاش کردم، نفسی کشید و ادامه نداد، بلندتر گفتم:»
-ارسلان نمی فهمه نگران نباش.
رضا-نگران نیستم، نگران افکاری ام که عوض شد.
-تو میخوای ارسلان حرف درست نکنه، منم نمیگم رفتیم جاده میگم اومدیم...
رضا-ارسلان حرف درست نمیکنه، نمیخوام بیشتر از چیزی که حدس میزنه بدونه.
گیج و مست حیرون بهش نگاه کردم، نمیدونم ضریب هوشیم پایین بود با رضا بالا بالا حرف میزنه و من نمیفهمم!!! هی جمله اشو توی یک دقیقه صدبار مرور کردم، منظورش چیه؟ چرا اینطوری حرف میزنه؟ ترجیح دادم سکوت کنم، به دستم نگاه کردم. تاتو ها روی دستم بودن. آستینمو حسابی پایین کشیدم و گفتم:
-دوست دارم اینارو پاک کنم که کسی از روی اینا منو نشناسه.
رضا-اونا هم پاک بشن تو باید خودتو تغییر بدی، باید جلوی کسایی می شناسن بایستی. میدونی این خصلت ما ایرانی هاست! تغییر نمیکنیم، از تغییر میترسیم! مثلا مستندی که یه ایرانی توی غربت جلوی ایرانی هارو میگیره و میگه پاسپورت و پولامو زدن یه یه دلار به من میدین؟ هیچ کدوم کمکش نکردن! چرا؟! مگه نرفتن توی غربت که متمدن تر بشن؟ توی غربت کمک کردم جرمه؟! اتفاقی که برای توافتاده اگر توی بلاد کفر بیوفته یه کمپین می سازن که ازش حمایت کنند، مگه نمیگیم بلاد کفر؟چرا کافرا دارن راه پیغمبر رو میرن؟ مگه نه امام علی میگه اگر دیدید هم برای آبروی هم نوع خود بگید اما اون گناهو ما ندیدم! مگه نه که برای زن پیغمبر شایعه ساختن و پیامبر میگه اگر گناه بوده توبه کن و اگر نه به خدا بسپار! از این جماعت نترس. اونا همیشه حرف میزدن اما تو خودتو تغییر بده.تو راه آیین اتو برو، اشتباه کردی؟ باشه از اینجا به بعد دیگه سعی کن کمتر اشتباه کنی، اگر قربانی شدی نایست! تو از خیلیا خوشبخت تری میدونی چرا پگاه؟ چون تو یه خانواده پشتت داری پس برای قربانی های دیگه الگو شو؛ هرکی بهت حرف زد جای اینکه در بری و گریه کنی و خودتو بپوشونی محکم بایست و بگو آره منم اما اونی که باید انگشت اتهام طرفش باشه اون بی شرفان نه من! من یه آدمم خدا بهم حق زندگی داده. خدا به تو زبون داده و اگه بخوای مظلوم باشی گناهکاری! مظلوم بودن توی اسلام نقض شده؛ از حقت دفاع کن، منم...یعنی ماهم پشتتم.
-بابا بیاد...
-من با عمو حرف میزنیم؛ تو نگران اینا نباش.
حرفای رضا تکراری اما تاکیدی بود، دلم میخواد اونی باشم که میگه. دم یه رستوران نگه داشت. باهم وارد رستوران شدیم، با اینکه ظهر بود اما موسیقی زنده و سنتی داشت. کنار آلاچیقی که توش نشستیم رودخونه بود و بارون هنوز می بارید. لرزم کرده بو، چه هوای خنکی بود! رضا صورتشو کمی جمع کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com