#بلو_پارت_332
«متین و آروم گفت:» دنبال حرفُ نگیر، فقط حرف گوش کن.
«با خنده گفتم:» مثلا رضا مخ پگاهو زده؟
هیچی نگفت، حرف بدی زدم! گوشه ی لبمو از حسم زیر دندون گرفتمو خجول گفتم:
-حرف بدی زدم؟
«بدون اینکه نگام کنه گفت:» دقیقا حرفو زدی.
ابروهامو بالا دادم و سرمو برگردوندم و به روبرو خیره شدم. برف پاک کن ها بارون رو پس میزد. تو سرم یه توده فکر بود، متضاد هم، مترادف هم.... یعنی قصد و غرضی نداره و برای همین نمیخواد ارسلان فکر بد بکنه؟! شاید الان توی موقعیتی نیست که بخواد به ارسلان بگه. یعنی از روی ترحم بهم محبت میکنه؟ چون میدونه چقدر محتاجم؟
محتاجم دیگه، اگر الان رضا اخم کنه دل من میترکه و هزار سو بهم لطمه وارد شده. الان ظرفیتم به صفر رسیده، تموم دلخوشیم محبت رضا و همو طاهر و ارسلانِ. رومم نمیشه که باباجون و مادرجون زنگ بزنم که اوناروهم داشته باشم.
من نمیخوام رضا ترحم کنه، میخوام دوستم داشته باشه خدا، چقدر این حس که فکر کنم رضا دوستم داره برام لذت بخشه! نمیدونم حس و حالم چیه؛ انقدر غرق منفی بودم که الان این حس تنها نکته ی مثبت زندگی منه. چطوری؟ چطوری هضم کنم که رضا میخواد ترحم بکنه و از ته دلش نیست! نمیخوام حتی هضم کنم. میخوام اونجوری که فکر میکنم باشه.
به بیرون نگاه کردم، کاش میشد بگم" خب ارسلان فکر کنه برام مهم نیست!" اگر پگاه پارسال بودم میگفتما، میگفتم! اما الان لوح من سیاهه. اگر رضا بشکونتم من دیگه نمیتونم روپا وایستم مثلا بگه پگاه چه فکر کردی؟ من صبر کردم، اینه همه سال صبر کردم که به تو دل بدم؟ به تو آخه؟! که عالم دیدنت؟ آبروت هفته ها همه جا فور وارد میشد؟!
رضا-پگاه!!
-بله.
«حس میکنم از من تنها تر و بی پناه تر وجود نداره.»
رضا-من نمیخواستم ناراحتت کنم، فقط ارسلان خیلی شور مشعر گره، میشناسیش دیگه! نمیخوام فکر کنی حالا رضا داره یه جاده منو می بره ها سفارشم میکنه...
romangram.com | @romangram_com