#بلو_پارت_330


رضا-چرا نمی برم؟ کلاستم که کنسل شده وقت هم هست.

با یه صدایی که توی گلوم میلرزید و تیغه ی بینیم تیر و میکشیدو نگاهی که تار شده بود گفتم:

-رضا؟!

رضا-وقتی میگی رضا....

«منتظرم بودم بگه قلبم تکون میخوره اما گفت:» چقدر برام نا آشناست! انگار من نیستم، اسم من رضا نیست.

«یعنی توی اوج زمین میزنتت!»

-چرا؟ بدت میاد؟

رضا-نه بدم نمیاد، ذهنم شرطی شده که تو داداشی صدام کنی.

«با اخم و لجبازی کمرنگی گفتم:» نمیخوام داداشی صدات کنم خب.

«لبخند کرنگی زد و گفت:» شما هرچی صدا کنی جواب می شنوی.

رومو برگدوندم، یعنی اشتباه میکنم؟ رضا سنی گذرونده و از من خیلی بزرگتره، عاقله اما نه نه. من آدم نشدم، ضایع شدم. منو میخواد چیکار؟ دلش برام میسوزه که باهام مهربونه! اصلا بگو جاده چالوس نمیخوام بریم. بابا میگه دختره مغزش خشک شده هی میگه بریم و نه نمیخوام بریم. نمیشه که!

رضا-جاده باید خیلی بارونی باشه.

«سریع و صریح و تند گفتم:» یعنی نریم؟

romangram.com | @romangram_com