#بلو_پارت_327
-رضا اینطوری نکن، برو سرکارت! تو اینطوری کنی برای من....من....
«آب دهنمو به زور بلعیدم، دنبال جمله بودم، دنبال حرفی که سوء تعبیر نشه، غرور نداشته ام پیش رضا حفظ بشه.... اما پیدا نمیکردم و آهسته در حالی که به زمین نگاه میکردم گفتم:»
-رضا....میشه بری؟
«با همون حد تن صدای من گفت:» من؛ من برم تو سر کلاست میمونی؟
-رضا...بمونی حواسم پایین میمونه، بای یه چیز توی سرم که واسه من از کارش زده.
رضا-واسه توئه.
قلبم هری ریخت، بهش نگاه کردم...نگاهی بی حد و مرز، نگاهی که مثل خودش جون داشت، دست و پا داشت و هرجای جای چشمام می دویید منم توی چشماش دوییدم. قطره های بارون پاییزی دونه دونه شروع به بارش کرد. اولین قطره که روی صورتم افتاد نگاه دنباله دارمو قطع کردم و به آسمون چشم دوختم.
جرئت نکردم باز به رضا نگاه کنم، ترسیدم از نگاهش دست برندارم! عقب عقب رفتم و بعد راهمو به سمت ساختمون دانشگاه ادامه دادم. برای من، برای من ایستاده! خودش گفت! اون پایین بی دلیل نمی ایسته. رنگ هیچی نیست، منظورم اینه که این حس رنگ هیچی نیست. نه رنگ احساسم به حکیم نه هزار نفر دیگه؛ یه حس دیگه است که منو دیگه پگاه نکیکنه. خودم نیست... من کسی ام که فکر میکنم رضا اون مدلی دوست داره! چیزی که از ظن من نسبت به رضا برخاست.
روی صندلیم نشستم و تمام حواسم اون پایین بود...باروم و رضا و حال من!
دلواپسم
جز تو به چشمم نمیاد اصلا
هرکسیُ میبینم باز
یاد تو می افتم
romangram.com | @romangram_com