#بلو_پارت_326
لبخندی زدم، یعنی میشناسه؟ بشناسه باید تعجب بکنه دیگه! استاد اومد سرکلاس و فقط حرف زد، سحر جای اینکه به کلاس گوش بده سرش توی گوشیش بود. کاش میشد بهش بگم این گوشی یکی ظالم ترین دشمن های ماست؛ کاش بهش میگفتم چه بلایی سرم آورد. شاید اگر شناخته نبودم انقدر عذاب نمی کشیدم و الان حداقل استرس نداشتم.
تند تند لایک میکرد و همه جا هم کامنت میزاشت، از اون آدمای رو صحنه ی روزگار بود! سرمو برگردوندم طرف پنجره که به سمت خیابون بود. نگام به بیرون افتاد و دیدم ماشین رضا هنوز اون پایینه! همون کاپرای دو کابین سفید! چرا نرفته؟!!! چیشده؟!!!! تا از جام بلند شدم سحر گفت:
-خیره، قیام کردی؟
«یا خدا این دیگه کیه؟ هنوز نیومده دختر خاله شده؟»
-الان میام.
از کلاس بیرون اومدم و دفتم دم در دانشگاه و با دقت نگاه کردم، رضا بود بود و توی ماشین نشسته بود. نکنه حالش بد شده!!! سریع به سمت ماشین دوییدم. دست به سینه نشسته بود و به روبرو نگاه میکرد، انگار غرق فکر بود! اول متوجه من نشد. با ناخن به شیشه زدم. برگشت یکه خورده نگام کرد و شیشه رو پایین داد و گفتم:
-چرا نرفتی؟
رضا-چیزی شد؟
-چی؟!!!! نه چیزی نشده تو چرا نرفتی؟
رضا-گفتم بمونم.... یعنی یکم بمونم شاید مضطرب باشی یا از اجتماع دانشگاه بترسی.
«دستمو روی قلبم گذاشتم، آهنسته و پر شور صداش زدم:» رضا!!!!
«لبخندی زد و گفت:» برو سر کلاست.
«آشفته و وارفته و تب دار گفتم:»
romangram.com | @romangram_com